وجود مطلق3
مقصود او از وجود مطلق، وجود «بشرط لا» يعني مقام احديت بينشان باشد، ممكن است اين اشكال وارد شود كه آن مرتبه از وجود، كاري به خلق (صنع، ايجاد و ابداع) ندارد و در حجابي است كه هيچكس و هيچ چيز و هيچ خرد و انديشه را به آن سراپرده راهي نيست و بقول عطّار نيشابوري در منطقالطير:
دائــماً او پـــادشاه مــطلق است
در كـمال عــزّ خود مستغرق است
او بخود نايد ز خود آنجا كه اوست
كي رسد دست خرد آنجا كه اوست
هــيچ دانــايي كــمال او نــديـد
هــيچ بـــينايي جــمال او نـديـد
در كــمالش، آفــرينش ره نـيافت
دانش از ره رفت و پيشش ره نيافت
در صورتيكه ـ برعكس ـ مقصود وي را از وجود مطلق، همان وجود «لابشرط» منبسط و ساري بدانيم (همچنانكه صوفيه نام اين درجه از وجود را «حق مخلوقٌ به» گذاشتهاند) مشكل سابق، رفع ميشود. ولي ممكن است اشكال شود كه اولاً با تعبير شاعر كه آن را «فانينما» مينامد، نميسازد؛ زيرا كه وجود مطلق، عين ظهور و تجلي است و در سراسر اعيان عالم و موجودات ميتوان اثر آن را يافت.ملاصدرا در كتاب خود (اسفار) آنجا كه به مراتب سهگانة وجود (البته مقصود، همان حقيقت وجود خارجي است نه مفهوم آن) پرداخته، پارهاي از برخوردهاي علاءالدوله سمناني را با ابنعربي و اشكالات او به ابنعربي را در بكار بردن كلمة «وجود مطلق» نقل كرده و مولانا و شعر او را نيز مورد توجه قرار داده، آن را توجيه نموده و از آن دفاع كرده است.
ملاصدرا در آنجا ميگويد كه اطلاق لفظ «وجود» يا «وجود مطلق» به ذات خداوند متعال ـ يعني وجود مطلق بمعناي اول كه ذاتي احدي است و گفتيم كه بنظر عرفا بدون واسطة وجود منبسط (يا فيض مقدس) آفرينش نميكند ـ در كلمات و تعابير شعري بسياري از عرفا ديده ميشود و از جمله عارف بزرگ مولانا نيز آن را همينگونه در «ما عدمهاييم هستيها نما * تو وجود مطلقي هستي ما» بكار برده است.
با دقت در گفتار عرفاي مسلمان، اين نكته روشن ميشود كه حتي ماهيات ـ كه قالبهاي موجودات هستند و در اصطلاح تصوف به آن (اعيان ثابته) ميگويند ـ در عين آنكه بالاتفاق عاري از وجود خارجي ميباشند و ميگويند: «الأعيان الثابتة ما شمّت رائحة الوجود»، باز عدم محض نيز نميباشند، بلكه در علم الهي ثابت و موجودند و بتبعِ وجود خداوند، وجود دارند و داراي احكامي هستند. اين وجود، وجودي اجمالي است و ربطي به وجود تفصيلي آنها در جهان خارج ندارد. شايد آنچه در حديث آمده است كه: «إنّ الله خلق الخلق في ظلمة ثم رَشّ عليهم من نوره»، اشاره به همين نكته باشد.
بنابرين نهفقط همة موجودات جهان قبل از آنكه بظاهر موجود شوند در محضر خداوند بصورت اجمالي، نوعي «وجود علمي» دارند (مانند نقشة ساختمان در ذهن مهندس)، بلكه بنظر مولانا حتي اين موجودات ـ كه شاعر ما از زبان آنها سخن ميگويد ـ به سرچشمة وجود كه همان وجود مطلق باشد، عشق ميورزند و با زباني كه همان استعداد ذاتي آنهاست، به وي ميگويند:
لذت هستـي نمودي «نيست» را
عاشق خود كرده بودي «نيست» را
... مـا نبوديم و تقاضامـان نبـود
لطـف تـو «ناگفتة» مـا مـيشنـود
نـقش باشـد پيش نقاش و قلـم
عـاجز و بسته چو كودك در شكـم
گـاه نـقشش ديو و گه آدم كند
گـاه نقشش شـادي و گـه غـم كند
دست نـي تا دست جنباند بدفع
نـطق نـي تـا دم زنـد از ضـرّ و نفع
بنابرين جملة «تو وجود مطلق هستي ما» غلط نيست و حتي مخالف اصطلاح تصوف نيز نميباشد.