اشتراك و اختلاف فلسفه اشراق و عرفان
اشراق به معنی تابیدن نور است و این اصطلاح اشاره به این امر است که باید کاری کرد که نور معرفت از قلب بتابد و قلب روشن شود. و این با تزکیه آن حاصل میشود. بنابر این روش این فلسفه روش تزکیه قلب و پاک کردن آن از غیر خداست و البته این عمل بعد از آن است که فیلسوف راه استدلال را پیموده و در حکمت بحثی به آخر رسیده است. به عبارت دیگر در نظر فیلسوف اشراقی تفکر و استدلال مقدمه تصفیه باطن و اشراق است. نتیجه این که در فلسفه اشراق روش کسب معرفت و شناخت حقیقت استدلال و تصفیه نفس هر دو با هم است.
تفاوت حکیم اشراقی و عارف یکی در این است که از نظر اولی تفکر و استدلال ضروری و مقدمه تصفیه باطن است ولی در نظر دومی از همان آغاز باید به تصفیه نفس پرداخت و در حصول معرفت استدلال لازم نیست.
مورد دیگر این که حکیم اشراقی در پی شناخت حقیقت است و عارف به دنبال وصول به حقیقت؛ آن هم حقیقت الحقایق که خدا باشد. فیلسوف اشراقی طالب معرفت است و عارف در جستوجوی عشق و فنای در معشوق.
البته هم فیلسوف اشراقی دم از عشق می زند و هم عارف سخن از معرفت می گوید ولی در نظر اولی عشق مقدمه ی معرفت است و معرفت مطلوبِ اصلی اوست و در نظر دومی معرفت تبعی است و آن چه اصل است عشق است. فیلسوف اشراقی عشق را برای معرفت می خواهد و عارف معرفت را برای عشق. معرفت و عشق هر دو از مطلوب های اصلی و ارزشهای قدسی و متعالی آدمیاند.
معرفت حاصلِ غریزه حقیقت جویی و عشق نتیجه غریزه پرستش است. انسان از کشف حقیقت مبتهج میشود و از پرستش کمال مطلق غرق در سرور و مستی میگردد. آری معرفت و پرستش هر دو مطلوب آدمیاناند اما از این میان آن چه مطلوبِ فیلسوف اشراقی و به طور کلی هر فیلسوفی است معرفت است و آن چه مقصود عارف است پرستش خدا و وصول به آستان اوست.
فیلسوف اشراقی از آن جا که به حکمت بحثی معتقد است با ما به زبان عقل و برهان صحبت میکند و هیچ کشف و شهودی را مقدمه یک برهان قرار نمیدهد و از این نظر با فیلسوفان دیگر یکسان است. اما عارف به بیان مکشوفات و مشهودات خود میپردازد و پایبند برهان نیست و اگر هم گاهی به استدلال میپردازد اصالتی برای آن قائل نبوده و از باب ضرورت هم سخنِ با فیلسوفان است.