ملاصدرا و شيخ اشراق عقول دهگانه را نمیپذیرند

 ملاصدرا و شيخ اشراق عقول دهگانه را نمیپذیرند

   حكيمان مشايي بر اين باور هستند كه تعداد عقول، ده تاست. عقل اول، صادر اول است كه بدون هيچ واسطه، معلول حضرت حق مي‌باشد و بقيه عقول با واسطه معلول حضرت حق هستند. از عقل اول تا عقل نهم، هر كدام معلول مافوق خويش و علت عقل مادون خود و يك فلك هستند.  

 يعني عقل اول سبب پيدايش عقل دوم و فلك اطلس (محيط يا فلك الافلاك) و عقل دوم سبب پيدايش عقل سوم و فلك ثوابت، و عقل سوم سبب پيدايش عقل چهارم و فلك زحل، و عقل چهارم سبب پيدايش عقل پنجم و فلك مشتري، و عقل پنجم علت پيدايش عقل ششم و فلك مريخ، و عقل ششم سبب پيدايش عقل هفتم و فلك آفتاب، و عقل هفتم سبب پيدايش عقل هشتم و فلك زحل، و عقل هشتم سبب پيدايش عقل نهم و كره عطارد، و عقل نهم علت پيدايش عقل دهم و كره قمر مي‌شود و از عقل دهم (عقل فعال) عقل ديگري ايجاد نمي‌گردد، بلكه آن مدبر عالم مادون فلك قمر است.

  در حكمت اشراقي از حضرت حق به نور‌الانوار و از عقول به انوار تعبیرمي‌شود و بصورت كلي انوار را در درجه اول به دو قسم انوار قاهره و غيرقاهره تقسيم مي‌كنند و مراد آنها از انوار قاهره، انواري هستند كه بطور كلي مجرد از ماده هستند و هيچ ارتباطي با برازخ يا اجسام ندارند. به اين تعريف اشراقيون اگر با عينك مشايي بنگريم، انوار قاهره بر عقول تطبيق داده مي‌شود.

هر  اعتباري ذهنی، منشأ صدور امري در خارج نمي‌شود

هر اعتباري ذهنی، منشأ صدور امري در خارج نمي‌شود 

 

    ملاصدرا  بر اين باور است كه حيثيات اعتباري در عقول نمي‌تواند سبب كثرت عقول، افلاك و ساير  موجودات گردد.  

او در رسالة ألاجوبة المسائل النصيرية بعد از تقرير نظريه خواجه نصير درباره پيدايش كثير از واحد به نقد آن مي‌پردازد، و چنين مي‌گويد:

آگاه باش كه هر حيثيت و اعتباري منشأ صدور امري در خارج نمي‌شود، بلكه لازم است كه مبدأ شيء عيني امري باشد كه در خارج از يك نحو تحقق و تأصل برخوردار باشد. و اگر صرف اعتبارات مذكور در كلام خواجه نصير يا ساير فيلسوفان مشائي سبب پيدايش موجودات در خارج مي‌شد، ديگر لازم نبود، كه براي پيدايش موجودات جسماني غير از عقل اول، وجود عقول ديگر ثابت گردد، بلكه ميتوان باعتبار حيثيات مختلف در صادر اول از قبيل موجود، صادر، معقول، معلول، شيء، امر، ممكن عام، ممكن خاص، مفهوم، جوهر، مجرد از مواد بودن و... پيدايش همه موجودات كثير عالم هستي را توجيه كرد. براين اساس ديگر احتياج به عقل دوم و سوم... نبود، اما مشاهده مي‌كنيم حكماي محقق براي تبيين كثرت در جهان هستي، تنها به در نظر گرفتن اعتبارات مختلف در عقل اول متوسل نشدند، بلكه چاره‌هاي ديگر انديشيده‌اند.

نظام هستی در فلسفه اشراق

نظام هستی در فلسفه اشراق 

   ابن‌سينا نيز در تقرير نظام فيض، مثل فارابي عامل پيدايش كثرت در عقل اول و ساير عقول را حيثيات اعتباري مي‌داند منتها بر خلاف فارابي تابع نظام ثلاثي است؛ يعني معتقد است كه سه حيثيت اعتباري ـ تعقّل وجوب وجود، تعقّل امكان وتعقّل ماهيت خويش ـ سبب پيدايش عقل ديگر، نفس و جرم فلك ديگر مي‌شود و اين روند تا عقل دهم ادامه پيدا مي‌كند، اما درباره عقل دهم ابن‌سينا با فارابي همرأي است، و معتقد است كه از آن عقل و فلكي صادر نمي‌گردد.

براساس نظام اشراقي، ميان انوار از يك طرف محبت و عشق و از طرف ديگر قهر و غلبه وجود دارد؛ براي نور سافل امكان احاطه بر انوار عالي كه رتبه شان بالاتر است، وجود ندارد و از طرفي هر نور مجرد عالي بخاطر شدت نورانيتش نسبت به نور مجرد سافل قهر و غلبه دارد، و هر نور مجرد سافل نسبت به عالي محبت و عشق دارد و قهر سافل نسبت به عالي باعث نمي‌شود كه سافل عالي را مشاهده نكند، چون ميان انوار مختلف حجابي وجود ندارد. بدين جهت هر چند نور سافل نسبت به نور عالي احاطه ندارد، اما مي‌تواند آن را مشاهده كند.  

حكيمان اشراقي بر اين باورند كه اولين نسبتي كه در عالم تحقق يافت، نسبت بين نور اقرب و نور‌الانوار بوده است كه از طرف نور اقرب نسبت به نور‌الانوار عشق و محبت وجود دارد، اما از طرف نور‌الانوار ـ بخاطر شدت نورانيتش و نامتناهي بودن قوت اشراق عقليش ـ قهر وجود دارد، و اين قهر باعث مي‌شود كه نور اقرب نتواند نسبت به نور‌الانوار احاطه پيدا كند، اما اين قهر نور‌الانوار مانع نمي‌شود كه نور اقرب و انوار ديگر نتوانند به مشاهده نور‌الانوار بپردازند.

انوار سافل از دو جهت ـ يكي اشراق و ديگري مشاهده ـ از انوار عالي، بالاخص نور‌الانوار كسب فيض مي‌كنند. اشراق در سير نزولي و مشاهده در سير صعودي انوار مطرح است. يعني هر نور عالي اشعه‌هاي انوارش بر نور سافل اشراق مي‌كند و باعث افزايش و شدت نور سافل مي‌گردد، و از طرفي هر نور سافل به مشاهده انوار عالي بالاخص نور‌الانوار مي‌پردازد و از طريق اين اشراق و مشاهده‌هاي مستمر ميان انوار موجودات كثير در عالم هستي بوجود مي‌آيند.

نظام هستی در فلسفه اشراق

وجودِ بي ظهور معنا ندارد

 وجودِ بي ظهور معنا ندارد

  طبق مبناي حكمت متعاليه، جز وجود ، هيچ نيست ؛ و ظهور، عين وجود مي باشد ؛ لذا وجودِ بي ظهور معنا ندارد. پس آن گنج مخفي، ذاتاً اقتضاي ظهور دارد ؛ لذا ظهور مي كند ؛ و ظهور در ذات خود مراتب دارد.  

لذا ظهور وجود ، كثرت طولي بر مي دارد ؛ و هر چه اين مراتب، از حقيقت و كنه وجود دورتر مي شوند ، محدودتر مي گردند. آنگاه عقل آدمي از حدود اين مراتب كه اموري عدمي هستند ماهيّات اشياء را اعتبار كرده آنها را وجود مي انگارد؛ لذا ماهيّت را حدّ عدمي وجود مي گويند.  همانگونه كه مردم سايه را چيزي مي انگارند ، حال آنكه سايه چيزي جز عدم نور نيست

پس اگر گفته شود كه سايه از عدم خلق شده،  نه يعني عدم تبديل به سايه يا چاه شده، بلكه يعني حقيقت سايه، چيزي جز همان عدم بودنشان نيست؛ لكن ما عدمهاييم هستي ها « : عدمي كه وجود نماست.  

المعدوم المطلق لايخبر عنه از معدوم مطلق « : حكما در مورد عدم مطلق فرمودند يعني معدوم مطلق موضوع هيچ قضيَه اي واقع نمي شود. امّا ؛ » نمي توان خبر داد اين اشياء كه وجود اعتباري داشته موجود به وجود ) موجود به خدا ( و قائم به وجودند ، اين همه احكام برداشته اند و تمام علوم از آنها بحث مي كنند.  

لكن به قول جناب ره عقل جز پيچ در پيچ نيست برِ عارفان جز خدا هيچ نيست توان گفتن « سعدي اين با حقيقت شناس ولي خرده گيرند اهل قياس كه پس آسمان و زمين چيستند؟ بني آدم و دام و دد كيستند ؟ پسنديده پرسيدي اي هوشمند بگويم جوابت گر آيد پسند كه هامون و دريا و كوه و فلك پري، آدمي زاد و ديو و ملك ».  

همه هر چه هستند از آن كمترند كه با هستي اش نام هستي برند لذا اهل علوم و عقول از آيات حضرت وجود بحث مي كنند و سالكان را بحث در اسماء الله ) ظهورات وجود( است ؛ و عارف واصل جز حضرت وجود ، هيچ نشناسد .

شيء يا موجود است یا معدوم

 شيء يا موجود است یا معدوم

      امّا اينكه گفته مي شود ماهيّت در حدّ ذات خود نه وجود است نه عدم ، صرفاً در مقام تقرّر ماهوي و به اعتبار عقلي است نه در عالم واقع ؛ چه در عالم واقع، شيء يا موجود است يا معدوم.  

پس تا ماهيّت به افاضه ي وجود موجود نگشته موجوديّتي در عالم واقع ندارد. يعني حتّي موجوديّت بالعرض را هم نخواهد داشت. مانند صور

خلق يعني چه؟ و از چه؟  خيالي ما انسانها كه تا اراده ي ما به او تعلّق نگرفته موجوديّتي ندارد ، امّا چون او را اراده نموديم ، ظاهر مي گردد ، لكن ظهور او ، ظهور خود او نيست بلكه ظهور اراده ي ماست.

عدم بر دو گونه است؛ عدم ذاتي و عدم زماني

عدم بر دو گونه است؛ عدم ذاتي و عدم زماني

عدم ذاتي، در مقابل وجود است، لذا با موجوديّت جمع نمي شود؛ امّا عدم زماني، در مقابل وجود نيست بلكه در مقابل وجود زماني است؛ لذا با موجوديّت، قابل جمع مي باشد؛ يعني مي شود موجودي در عين موجود بودن، عدم زماني داشته باشد. براي مثال، نوع انسان، قبل از آدم)ع( در ظرف زمان، معدوم بود، لكن معدوم ذاتي نبود بلكه در عالم ملكوت و بالاتر از آن در عالم جبروت و بالاتر از آن در علم خدا، وجود داشت.  

لذا خلق موجودات مادّي در واقع عبارت است از تنزّل دادن آنها از ظرف ملكوت به ظرف وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلاَّ عِنْدَ نا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ و هيچ « : زمان. فرمود چيزي نيست مگر آن كه خزائن آن نزد ماست ؛ و ما آن را نازل نمي كنيم مگر به اندازه الحجر: ( ».   

پس موجودات مادّي، سابقه ي عدم زماني دارند. يعني در ظرف زمان نبودند و در ظرف زمان ظاهر شدند. اين است معني درست خلق از عدم نيست؛ » خلق الانسان من النطفة « مثل » خلق الاشياء من العدم « دقّت شود! تعبير چون عدم چيزي نيست كه منشاء پيدايش باشد يا تبديل به چيزي شود؛ بلكه مراد اين است كه اشياء نبودند و بود شدند؛ يعني در ظرف زمان نبودند و در ظرف زمان، پديدار شدند. لذا اين عبارت مي خواهد سابقه ي عدم زماني را براي اشياء ثابت كند نه تبديل شدن عدم به وجود را. 

آیا مخلوقات از عدم به وجود آمدند؟2

 آیا مخلوقات از عدم به وجود آمدند؟ 2  

      لذا صور خیالی انسان نه در داخل وجود او هستند نه در خارج از وجود او؛ بلکه ظهور کمالاتی چون اراده و قوّه خیالند که از کمالات وجودی انسان هستند اگر این مثال به درستی فهمیده شود آنگاه رابطه خدا و خلق نیز به درستی فهمیده خواهد شد... هُوَ فِی الْأَشْیَاءِ عَلَى غَیْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیْرِ مُبَایَنَة ... دَاخِلٌ فِی... خدا در اشیاء است نه بر وجه هر کس خود را بشناسد، خدایش را شناخته است.  

ممازجت و آمیختگی و از آنها بیرون است نه به وجه مباینت و انفکاک ... داخل است در اشیاء نه چون چیزى که در چیزى داخل باشد و خارج است. یک متفکر ملحد مادی می گوید: ذات اقدس آله، عالم را یا از چیزی خلق کرده یا از هیچ و عدم خلق کرده، چون شیء و لا شیء نقیض هم هستند و همان گونه که جمع نقیضین محال است رفع نقیضین هم مستحیل است و بنابراین اگر بگویید عالم را از شیء آفریده پس آن شیء، ماده است و ازلی است و مخلوق خدا نیست.  و اگر از لا شیء خلق نموده، لا شیء که عدم است و عدم نمی تواند مبدا و ماده شیء شود.   

آیا مخلوقات از عدم به وجود آمدند؟1

  آیا مخلوقات از عدم به وجود آمدند؟1

عدم، نقیض وجود است لذا ذاتاً محال است تبدیل به وجود شود. اساساً عدم چیزی نیست که تبدیل به وجود شود. برخی نیز گفته اند خدا تک تک موجودات را که نبودن ) سابقه عدم زمانی داشتند( ایجاد می کند؛ امّا نه اینکه عدم را تبدیل به وجود کند؛ بلکه خدا چیزی را که نبود اراده می کند و آن شیء بود می شود . امّا نظر فلاسفه اسلامی، درباره نحوه پیدایش عالم ، با الهام از آیات و روایات اهل بیت)ع( این است که کلّ عالم مادّه، با مادّه و صورش، تنزّل یافته ی عالم ملکوت است که عالمی است غیر مادّی.  

خود عالم ملکوت نیز مرتبه ی تنزّل یافته ی عالم جبروت است؛ عالم جبروت نیز ظهور علم ذاتی خداست . به عبارت دیگر کلّ عالم هستی با مراتب سه گانه آن ، همگی چیزی نیستند جز ظهور علم و اراده خدا. 

همانگونه که صور خیالی انسان ، ظهور علم و اراده ی انسان هستند . لذا خداوند متعال فرمود و اِن مِن شَیءٍ اِلّا عِندَنا خَزائِنُهُ و ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بِقَدَرٍ مَعلُوم؛ ] ۱[ وهیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن )تمام حقیقت آن( نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معین » و فرمود :«... وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس ... ؛ ] ۲[ و ما آهن را نازل کردیم که در آن نیروى شدید و منافعى براى مردم است » بنابراین، در نگاه فلاسفه اسلامی، مراد از خلق نمودن خدا، ظاهر نمودن علم و اراده خود است، نه پدید آوردن یک وجود منفک از خود تا پرسیده شود: این وجود از چه چیزی خلق شده است؟  

همانگونه که در مورد انسان، مراد از خلق صور خیالی، ظاهر نمودن اراده در مملکت وجود خود انسان است؛ نه خلق صوری در خارج از وجود انسان.انسان یک اراده می کند و با یک اراده، دهها و صدها موجود خیالی در صحنه جان آدمی ظاهر می شوند . امّا این صور نه خارج از وجود انسانند نه جزء ذات او و نه داخل در وجود او. چون نفس انسان درون ندارد تا چیزی در آن قرار گیرد.  

برای خدا نیز نه خارج از خود معنی دارد و نه داخل خود. لذا مخلوقات نه در خارج وجود او هستند نه در داخل وجود او، نه جدا از او هستند و نه پیوسته به او. خدا با همه  آنهاست امّا جزء آنها نیست؛ کما اینکه غیر آنهاست ولی مباین از آنها نیست . همانگونه که اراده آدمی تمام هستی صور خیالی اوست و آن صور چیزی جز ظهور اراده نیستند؛ ولی آن صور اراده هم نیستند بلکه هر صورتی خودش است.  

ترور فیدل کاسترو با عجیب‌ترین شیوه‌ها!  

ترور فیدل کاسترو با عجیب‌ترین شیوه‌ها!  

فیدل کاسترو رهبر سابق کوبا که روز شنبه خبر درگذشت او منتشر شد، در زندگی سیاسی خود از سال 1959 تا سال 2006 در مجموع از 638 سوءقصد جان سالم به در برد. 

همه این سوءقصدها پیش از واگذاری قدرت فیدل کاسترو به برادرش رائول کاسترو در سال 2006 روی داد و سازمان جاسوسی آمریکا (سیا) عامل آنها بوده است. در این یادداشت به برخی از عجیب‌ترین سوء قصدها به جان فیدل کاسترو اشاره شده است:

1- معشوقه افسونگر؛ ماریتا لورنز (Marita Lorenz)،‌ دختر ناخدای آلمانی و هنرپیشه آمریکایی، یکی از افراد مرتبط با کاسترو بود که پذیرفت با سیا همکاری کند، وی درصدد خوراندن قرص مسموم به کاسترو برآمد که کاسترو از نقشه ترور او باخبر شد اما او را بخشید و بعد طردش کرد.

2- سیگار مسموم؛ سازمان سیا فوریه سال 1960 یک مأمور دو جانبه را برای آغشته کردن سیگار مورد علاقه کاسترو به سمی مهلک، استخدام کرد. این سم می‌توانست وی را در مدت کوتاهی از پای درآورد. گفته می‌شود در فوریه 1961 این سیگار به مأمور دوجانبه داده شد اما ظاهرا وی در نهایت به دلیل ترس از اجرای سوءقصد منصرف شد.

3-  صدف دریایی؛ سیا با اطلاع از علاقه کاسترو به غواصی قصد داشت مواد منفجره را در صدفی در مکان مورد علاقه وی جاسازی کند. آنها می‌خواستند صدفی مصنوعی را با رنگ‌آمیزی جذاب کنند تا مطمئن شوند که نظر کاسترو به آن جلب خواهد شد و با نزدیک شدن وی به آن منفجر می شد، اما این طرح ترور نیز ناکام ماند.

 4 – لباس شنای مسموم؛ سازمان سیا تصمیم گرفت در بحبوحه نبرد خلیج خوک‌ها به رهبر کوبا یک لباس شنا هدیه دهد! در سال 1975، کمیته اطلاعات سنا اعلام کرد "مدارکی محکم" در اختیار دارد که نشان می‌دهد سیا قصد داشت با ارائه یک لباس آغشته به میکروب و باکتری به کاسترو وی را به  یک بیماری پوستی شدید مبتلا کند. این نقشه ظاهرا قرار بود توسط یک وکیل آمریکایی به نام جیمز بی‌. دوناوان که برای آزادی زندانیان خلیج خوک‌ها عازم مذاکره با کاسترو شده بود، اجرا شود اما وی در نهایت این ماموریت را نپذیرفت و این نقشه نیز ناکام ماند.

 5- سرنگ تزریق زیرپوستی خودکار؛ سازمان سیا با استفاده از رونالدو کوبیلا یکی از دوستان کاسترو تلاش کرد که از طریق یک آمپول زیرپوستی مسمومی که به طرز ماهرانه‌ای در یک خودکار جاسازی شده بود، کاسترو را از پا درآورد اما ترور جان کندی رئیس جمهور وقت آمریکا موجب ناکامی این طرح ترور شد.

فیدل کاسترو ، که مدتی پیش از سیاست کناره گیری کرده بود، روز جمعه 5 آذر ماه 95 و در سن 90 سالگی بدرود حیات گفت.