در آخرین روز زندگی هیتلر چه گذشت؟

اخیرا کتابی منتشر شده که داستان آخرین 24 ساعت زندگی هیتلر را لحظه به لحظه ثبت کرده است. دقایقی که جنون و ترس «پیشوا» را احاطه می‌کرد.
 
به گزارش فرادید به نقل از دیلی‌میل، در این گزارش، تمامی اتفاقات روز آخر زندگی او به ترتیب زمان رخدادها ثبت شده است.
 
یک دقیقه بامداد، یکشنبه، 29 آوریل 1945  (یکشنبه 9 اردیبهشت 1324)
9 متر زیر زمین، اِوا براون هیتلر (Eva Braun) آماده مراسم عروسی خود می‌شود. او اکنون در اتاق‌خواب خود در پناهگاه زیرزمینی پیشوا است. پیشخدمت او موهایش را آماده می‌کند. 
 طره موهای او با دقت به بالای موهای وصل می‌شود، درست همان‌طوری که خودش می‌خواسته است. به دلیل اینکه نامزدش، آدولف هیتلر، از آرایش خوشش نمی‌آید، او تمام تلاشش را کرده تا طبیعی جلوه دهد. 
 اوا براون لباس مراسم خود را از قبل انتخاب کرده است: یکی لباس مشکی ابریشمی مجلل، کفش‌های جیر فراگامو، یک مجموعه دستبند طلایی با سنگ جواهری کهربای اصل، یک گردنبند یاقوت توپاز و ساعت الماس مورد علاقه‌اش. امشب قرار است بعد از 14 سال رابطه پنهانی بالاخره با معشوقه‌اش ازدواج کند.
 
روایت آخرین روز زندگی هیتلر
آدولف هیتلر و اوا براون، در پناهگاهی در زیر برلین  
او هرگز فکر نمی‌کرد که مراسم ازدواجش در پناهگاه زیرزمینی «فوهرر بانکر» (Fuhrerbunker) در زیر باغ محل «صدارت عظمای رایش» در برلین برگزار شود. اما تانک‌های ارتش روس (Russian Army) به مرکز نزدیک شده و دیگر امن نیست که بالای زمین باشند. پناهگاه پیشوا با یک سقف بتنی به طول 10 متر محافظت می‌شود.  
این پناهگاه از طریق پلکان به یک پناهگاه در بالاتر از متصل می‌شود. همچنین از طریق راهرویی به زیرزمین محل صدارت رایش متصل است. در آنجا یک بیمارستان اورژانسی، گاراژ و چندین اتاق برای منشی‌ها و افسرها وجود دارد. حداقل نیز یک اتاق برای اوا تهیه شده تا او راحت باشد.
 
او از ماه ژانویه اینجا بوده و در بهترین اتاق اقامت داشته است. معمار مخصوص پناهگاه، اثاثیه اتاق او را طراحی کرده است. علاوه بر میز آرایش و صندلی، یک کمد مخصوس لباس، تخت یک نفره و یک مبل راحتی با پارچه گل‌دار برای او طراحی شده است. نام او بر روی تمام اثاثیه، لباس‌ها، جواهر و وسایل دیگر ثبت شده است.
 
او از سرویس بهداشتی بیرون آمده و صدای انفجار حاصل از بمباران سنگین توپ‌های روسی را می‌شنود.  
10 متر بالاتر از آن‌ها، گورکنان شاهد توده آتش پراکنده شده در آسمان هستند. در این لحظه، آن‌ها جسد «هرمن فگلاین،» (Hermann Fegelein) شوهر خواهر اوا براون، را در یک قبر کم‌عمق دفن می‌کنند. حکم او نیم ساعت پیش به دستور نامزد اوا اجرا شده بود.  خواهر اوا «گرِتل» (Gretl) باردار بود. به همین دلیل، اوا از آدولف عاجزانه درخواست کرده بود که او را نکشد. هیتلر به دلیل مداخله او عصبانی شده بود. فگلاین هفته گذشته هنگام فرار دستگیر شده بود. علاوه بر این، او را با پول، جواهر و زنی گرفته بودند که همسرش نبود. در نهایت، اوا به گفتن یک جمله بسنده کرد: «تو پیشوا هستی.»
 
رُکوس میش (Rochus Misch)، تلفنچی پناهگاه پیشوا، در حال گوش دادن به هانس هوفبِک (Hans Hofbeck) از سرویس مخفی رایش بود که داشت نحوه اجرای حکم فگلاین را توضیح می‌داد. او آنچه که دیده بود را تعریف می‌کرد: یک مسلسل بزرگ را برداشت، او را نشانه گرفت و تتتتتت... (صدای مسلسل)

10 دقیقه بامداد
آدولف هیتلر در اتاق کنفرانس فوهرر بانکر به یک میز نقشه که بر روی آن نقشه‌ای نیست تکیه داده است. او «وصیت‌نامه سیاسی» خود را برای تراودل یونگه (Traudl Junge)، یکی از دو منشی خود، می‌خواند و او نیز سخنان هیتلر را می‌نویسد.
 
در ابتدا، یونگه هیجان‌زده می‌شود. آیا او اولین کسی خواهد بود که دلیل شکست آلمان‌ها را می‌شوند؟ اما هیتلر با یک تُن یکنواخت صحبت می‌کند و یونگه نیز از حرف‌های او ناامید می‌شود.
 
هیچ افشاگری، توجیه یا ندامتی در سخنان هیتلر شنیده نمی‌شود. فقط همان اتهامات همیشگی علیه یهودیان که او صدها بار شنیده بود.
 
هیتلر سپس فهرستی بلندبالا از مقامات جدید نازی‌ها را می‌خواند. حتی یونگه نیز می‌داند که این کار بی‌فایده است. پس از اندکی مکث، او وصیت خود را می‌خواند. وقتی که هیتلر به بخش ازدواج خود با اوا می‌رسد، یونگه شوکه می‌شود. تاکنون، رئیسش اصرار داشته که دیگر ازدواج نخواهد کرد. دلیل آن نیز این بوده که زنان آثار مخربی بر روی مردان دارند.
 
هیتلر این‌گونه ادامه می‌دهد: «من و همسرم مرگ را بر شرمساری ناشی از عزل و تسلیم ترجیح می‌دهیم. درخواست ما این است اجسادمان بلافاصله پس از مرگ سوزانده شود.» او کمی مکث کرده و از میز فاصله می‌گیرد: «این را در سه نسخه تایپ کن و سپس آن را برای من بفرست.»
 
اتاق کنفرانس آماده مراسم عروسی می‌شود. پنج صندلی در کنار میز بزرگ نقشه جای می‌گیرند. والتر واگنر (Walther Wagner)، از روسای دادگاه نازی‌ها، همراه با کاغذهای مربوطه وارد پناهگاه می‌شود. پیش‌خدمت هیتلر «هاینتس لینگه» (Heinz Linge) اشاره می‌کند که واگنر به اندازه عروس خوشحال است!
 
پانزده دقیقه بامداد
روبرت ریتر فون گرایم (Robert Ritter von Greim) تازه از جلسه‌ای با هیتلر خارج شده است. او تلاش دارد از پناهگاه خارج شود. درست چند ساعت پیش، هواپیمایی که او را به برلین آورده بود توسط ارتش روس از بین رفته بود. او نیز به شدت آسیب دیده بود. با این حال، هیتلر او را رئیس جدید نیروی هوایی آلمان نازی «لوفتوافه» می‌کند. او به مدت نیم ساعت بدون توقف در مورد شکست، دروغ، فساد و خیانت صحبت کرد. سپس او از روی درماندگی در حال حرف زدن بر روی صندلی راحتی افتاد. سپس اعلام کرد که در جنگ شکست خورده‌اند. اولین بار بود که او اعتراف می‌کرد. هیتلر به فون گرایم دستور داد که با کمک نیروی هوایی نازی‌ها یک ضد حمله را طراحی کند.

در این بین، اوا به خواهر آبستن خود نامه‌ای می‌نویسد. گرتل همرا با پدر و مادر خود در خانه کوهستانی هیتلر در اوبرزالتسبِرگ اقامت دارند. در این نامه، حرفی از مرگ شوهرش زده نمی‌شود. (گرتل در پنجم ماه مه فرزند خود را به دنیا می‌آورد و او نام خواهر خود را برای آن فرزند انتخاب می‌کند. اوا دختر گرتل در سن 27 سالگی پس اینکه معشوقه‌اش در یک تصادف کشته شد، دست به خودکشی می‌زند.) 
 
روایت کامل آخرین روز زندگی هیتلر 
یک سرباز نیروهای ایالات‌متحده در اتاق خواب هیتلر    
هیتلر همراه با پیش‌خدمت خوددر اتاق مطالعه به سر می‌برد. هیتلر اکثر اوقات در آنجا است. اتاقی کوچک با سقفی کوتاه که در آن یک میز تحریر، یک میز کوچک، یک مبل راحتی با پارچه سفید و آبی و یک میز ناهارخوری برای پیشوا و منشی‌هایش وجود دارد.  هیتلر خطاب به پیش‌خدمت خود می‌گوید: «می‌خواهم اجازه دهم که تو پیش خانواده‌ات برگردی.» لینگه با صورت گرد و چشمان آبی خود به هیتلر نگاه می‌کند و پاسخ می‌دهد: «پیشوای من، من در زمان پیروزی در کنار تو بودم، می‌خواهم در زمان شکست نیز در کنارت باشم.»   او اکنون 32 ساله شده و قبلا آجرچین بوده است. او به پیشوا وفادار است و به مردم می‌گوید: «هرگز اربابی بهتر از او نمی‌توانستم داشته باشم.»هیتلر مکث کوتاهی می‌کند. سپس به لینگه می‌گوید که باید کاری که می‌گویم را انجام دهی: «باید دو پتو به اتاق خواب من ببری و بنزین کافی برای سوزاندن دو نفر را نیز تهیه کنی. من می‌خواهم خودم را با اسلحه بکشم، همراه با اوا. تو باید اجساد ما را در پتوهای پشمی بپیچانی و به بیرون از پناهگاه ببری و در آنجا بسوزانی.»  
لینگه از ترس می‌لرزد و فریاد می‌زند: «بله قربان، پیشوای من!» سپس اتاق مطالعه را ترک می‌کند.
 
45 دقیقه بامداد 
 لینگه در پیروی از دستورات هیتلر با راننده هیتلر «اریک کِمپکا» تماس می‌گیرد. او در یک پارکینگ زیرزمینی است. لینگه از اریک 200 لیتر بنزین می‌خواهد. بنزین تقریبا نایاب شده است. اریک با کنایه می‌گوید: «فقط 200 لیتر؟ شوخی که نمی‌کنی؟ می‌خواهی 200 لیتر را چه‌کار کنی؟»
 
لینگه نیز جواب داد: «راست می‌گویم اریک. شوخی نیست. هر کاری می‌توانی انجام بده تا این 200 لیتر را برای من بیاوری.»
 
کمپکا به دستیار خود دستور می‌دهد که بنزین هر تعداد خودرو که در پارکینگ است را تخلیه کند. پارکینگی که اکنون سقف آن پایین ریخته است.
 
ساعت یک بامداد
اوا و آدولف از اتاق خارج می‌شوند. او همان لباس مشکلی را به تن دارد. هیتلر نیز همان شلوار مشکی همیشگی و نیم‌تنه نظامی خاکستری را پوشیده است. آن‌ها نیز بر روی صندلی‌های کنار میز بزرگ نقشه می‌نشینند. والتر واگنر به آن‌ها خوشامد می‌گوید. 
 
والتر واگنر  و هیتلر 23 سال با هم اختلاف سنی دارند. آن‌ها در اکتبر 1929 (مهر 1308) با یکدیگر آشنا شدند. زمانی که اوا 17 سالش بود و در یک استودیو عکاسی در مونیخ کار می‌کرد. 
در طول دو سال، هیتلر و اوا به هم به کافه و اپرا می‌رفتند و سرانجام قرار شد که با هم بمانند. اما چهار سال اول رابطه برای اوا خیلی سخت بود. زیرا آدولف به ندرت تماس می‌گرفت و معمولا به او بی‌توجهی می‌کرد. 
 اوا دو بار دست به خودکشی زد. پس از دومین خودکشی، او به دلیل «مصرف بیش از حد یا اُوردوز» در ماه مه 1935 (اردیبهشت 1314) به کما رفت. در این زمان، هیتلر تصمیم گرفت که دیگر او را رسما در کنار خود داشته باشد.
 
گرچه رابطه این دو همواره از عموم مردم پنهان می‌شد، اما آدولف یک خانه برای او در مونیخ خریده بود و چندین اتاق را در خانه کوهستانیِ خود «برگهوف» در اوبرزالتسبرگ برای او آماده کرده بود.
 
اوا می‌دانست که تنها کارش این است که او را آرام نگه دارد و در کارش ماهر بود. هیتلر به دیگران می‌گفت: «او ذهن مرا از چیزهای دیگر دور می‌کرد؛ چیزهایی که دوست ندارم به آن‌ها فکر کنم.
 
اوا دوست داشت که خانم هیتلر نامیده شود. علاوه بر این، او همیشه آرزو داشت یک بازیگر هالیوودی شود: «زمانی که هیتلر در جنگ پیروز شود، من می‌توانم نقش خودم را در داستان زندگی‌مان بازی کنم.»
 
در نهایت آن‌ها می‌خواهند ازدواج کنند. والتر از عروس و داماد می‌خواهد که اصالت آریایی خود را تایید کنند و بگویند که عاری از هرگونه بیماری موروثی هستند. پاسخ هر دو مثبت بود.
 
زمان دست کردن حلقه طلا فرا رسید. هر دو حلقه از اجساد زندانیان زندان گشتاپو تهیه شده بودند. متاسفانه حلقه‌ها به دست آن‌ها بزرگ بود. والتر اعلام می‌کند: «این ازدواج مطابق قانون صحیح است.» شواهد ازدواج همان افسرهای رده بالای نازی‌ها هستند که در پناهگاه مانده‌اند.
 
ساعت یک و بیست‌وپنج دقیقه بامداد
روبرت ریتر فون گرایم که رنگش به دلیل درد ناشی از جراحات وارد پریده بود، به سلامت در فرودگاه رچلین در 160 کیلومتری شمال برلین فرود آمد. او که اکنون رئیس لوفتواقه شده بود به شماری از نیروها که هنوز در آن فرودگاه مانده بودند دستور داد که به سمت برلین پرواز کنند.
 
سخنان او بی‌تاثیر است. فرودگاه در بمباران نیروهای متفقین نابود شده بود و پرواز همان تعداد اندک هواپیما به پایتخت تاثیری در حمله آن‌ها به برلین نداشت.
 
ساعت یک و سی دقیقه بامداد
پس از مراسم، عروس و داماد به اتاق خصوصی خود برگشته و از آن‌ها پذیرایی می‌شود. هیتلر از طرفداران منع استفاده از مشروبات الکلی است. اما آن شب، او نیز مقدار کمی می‌نوشد. از افسران دیگر نیز پذیرایی به عمل می‌آید.
 
والتر پس از پذیرایی به سر پست خود برمی‌گردد. دو روز بعد، او در یک درگیری خیابانی با اصابت گلوله کشته می‌شود. پیش‌خدمت هیتلر به اِوا تبریک می‌گوید و او را «خانم هیتلر» صدا می‌زند. چشمان اوا از خوشحالی برق می‌زند.
روایت آخرین روز زندگی هیتلر  
ذهن هیتلر هنوز درگیر است. او بورمن و گوبلس را از مهمانی خارج می‌کند تا نام‌های بیشتری را به آن فهرست اضافه کنند. یونگه از تغییرات مکرر در لیست کلافه شده است.
 
ساعت یک و چهل‌وپنج دقیقه بامداد   
یوزف گوبلس نزد یونگه می‌رود. او در حال تهیه نسخه نهایی وصیت‌نامه هیتلر است. در چشمانش اشک جمع شده و می‌لرزد. یوزف می‌گوید: «پیشوا می‌خواهد من برلین را ترک کنم خانم یونگه. او دستور داده که من در حکومت جدید یک پست کلیدی داشته باشم. اما من نمی‌توانم. من نمی‌توانم برلین را ترک کنم. من نمی‌توانم از کنار پیشوا بروم. اصلا چه دلیلی دارد که پیشوا کشته شود ولی من زنده باشم.»
 
او نیز از خانم یونگه می‌خواهد تا وصیت او را نیز را بنویسد. خانم یونگه خودکار خود را برداشته و او شروع می‌کند.
 
او این‌چنین شروع می‌کند: «برای اولین بار در زندگی می‌خواهم از دستور پیشوا سرپیچی کنم. همسر و فرزندانم نیز مرا در این سرپیچی همراهی خواهند کرد.» او وصیت خود را با یک پیمان به اتمام می‌رساند: «از آنجایی که نمی‌توانم در خدمت پیشوا و در کنار او باشم، به این زندگی پایان می‌دهم، زیرا دیگر هیچ ارزشی برایم ندارد.»
 
پس از اتمام وصیت او، خانم یونگه شروع به تایپ آن وصیت‌نامه می‌کند. در این بین بغض گلوی او می‌شکند. در اکثر روزهای هفته گذشته، او با فرزندان آقای گوبلس مراقبت می‌کرده و برای آن‌ها داستان می‌خوانده است.
 
ساعت پنج بامداد
آدولف و اِوا هیتلر به اتاق‌های خود رفته‌اند. در گذشته، اوا از این مسئله شاکی بوده که چرا هیتلر به اتاق او نمی‌آید. اما زمان این حرف‌ها گذشته است. هیتلر تنها است. او آماده شده که به رختخواب خود برود. او به کمک یا همدردی کسی احتیاجی ندارد. او نسبت به تمیزی و انضباط وسواس دارد.  با دقت خود را شسته و پیراهن‌خواب کتان سفیدرنگ خود را به تن می‌کند. لباس‌های خود را نیز با ظرافت بر روی رخت پهن کن می‌اندازد.
 
خواب اغفال‌کننده است. با نزدیک شدن سحر، بمباران شهر توسط نیروهای روس قوت می‌گیرد. آتش از بسیاری از ساختمان‌های شهر شعله می‌کشد. نیروهای روس در چند صد متری پناهگاه هستند.

اما اتفاقات روز دوشنبه باعث خواهد شد تا کسانی که در پناهگاه زیرزمینی هستند، قبل از فرو رفتن به کام مرگ به دامان مستی و عیاشی پناه می‌برند.

خاطرات خواندنی از بعث و صدام/2

خاطرات خواندنی از بعث و صدام/2 

جمعه‌هایی که خاندان صدام را پول دار کرد/ چه کسی به صدام پیشنهاد ریاست جمهوری داد؟  

دایی صدام زمین‌ها و باغ‌ها و خانه‌های مردم را غصب می‌کرد. خیرالله تلفاح خیلی وقت‌ها 

 جمعه‌ها به تکریت می‌رفت. دفتر رسمی حاکم شهر را باز می‌کرد. زمین‌ها را می‌فروخت  

و  بین نزدیکانش تقسیم می‌کرد.

دایی و پدرزن صدام دفتر اسناد رسمی را باز می کرد و دارایی های مردم را به نزدیکانش می بخشید!/ روند تبدیل حکومت بعث به حکومت خاندان صدام/ بقیه تشکیل و مسئولیت دستگاه امنیتی را رد کردند ولی صدام از آن استقبال کرد/ صدام از طریق دستگاه امنیتی بر همه کشور مسلط شد/محاکمه ساختگی و اعدام صدها نفر از مخالفان حزب بعث  در قسمت پیش، با اشاره ای به کودتاهای 1958، 1963 و 1968 عراق به روی کار آمدن حزب بعث اشاره شد. همچنین خواندیم که صدام در سال های پیش از روی کار آمدن رفتاری داشته که بیانگر روحیات حقیقی او نبوده است. همچنین خواندیم که پس از کودتای 1968 و روی کار آمدن بعثی ها چگونه احمد حسن البکر (رئیس جمهور وقت) و صدام با هماهنگی برخی دیگر از اعضای شورای رهبری انقلاب، توطئه ای علیه صالح مهدی عمّاش طرح کردند. ضمنا دیدیم که چگونه سران حزب بعث ضد همکاران خود توطئه کرده و حتی زمینه اعدام بی دلیل آنها را فراهم می کردند.

*احمد منصور (مجری): صدام در این مقطع چه مسئولیت‌هایی داشت؟
-صلاح عمر العلی: عضو شورای رهبری حزب بعث عراق [القیادة القُطریة]  بود.

*در دولت هیچ مسئولیتی نداشت؟
-نه، اصلا مسئولیتی نداشت.

*قضیه‌ی مسئولیتش در دستگاه‌های امنیتی و یا مسئولیتش در گروه شبه‌نظامی موسوم به ارتش مردمی که تشکیل شد، شروع نشده بود؟
-نه هنوز. بعد از این ماجراها بود که نظری مطرح کردیم در مورد موضوعات امنیتی. یعنی ...

*این یک نقطه‌ی عطف در تاریخ عراق است. بفرما.
-این مقطعی است که همه‌‌ی ماجراها بعد از آن درست شد. صدام شد نایب رئیس شورای رهبری انقلاب. احمد حسن البکر هم که رئیس شورای فرماندهی انقلاب بود. هر دو از یک خاندان و هر دو از یک عشیره. خیرالله تلفاح که دایی صدام بود، و احمد حسن البکر می‌‌شد پسر عمه‌ی او، شروع کرد به تلاش برای ترساندن احمد حسن البکر از آینده. راستش از پیش از این شروع کرده بود به ترساندن او.

*وضعیت خیرالله تلفاح در این مقطع چطور بود؟
-بیرون قدرت و بیرون حزب بود. ارتباطی نداشت. استاندار بغداد بود. همین. ولی دخالت را شروع کرد.
*توانمندی‌هایش در حدی بود که استاندار شود؟
-راستش را بخواهید او یک نظامی قدیمی بود و در رشته‌‌ی حقوق هم بعدا فارغ‌التحصیل شد و در اداره‌ی آموزش و پرورش و توسعه، مدیر بود.

*صدام آن موقع با دختر او ازدواج کرده بود یا نه؟
-صدام سال 1963 و همان موقعی که در قاهره بود با دختر او ازدواج کرده بود. خلاصه، خیرالله تلفاح شروع کرد به ترساندن احمد حسن البکر. چون همانطور که می‌دانید احمد حسن البکر اولین افسر از اعضای «افسران آزاد» بود که پس از انقلاب [کودتای] 1958 به دست عبدالکریم قاسم دستگیر شد. بعد هم همین احمد حسن البکر بود که نقشه‌ی ماجرای موسوم به «انقلاب [کودتای] 14 رمضان 1963» را طرح‌ریزی کرد و با آن عبدالسلام عارف را (که او را از خانه‌اش آورده و رئیس جمهور کرده بود) سرنگون کرد.  
این مرتبه‌ی سوم هم خیر الله تلفاح شروع کرد دست گذاشتن روی همین نقطه. این نقطه‌ی حساس که: «تو باید از تجارب سابقت استفاده کنی و نباید خطاها و شکست‌های گذشته را تکرار کنی و نباید مضحکه‌ی دیگران شوی. این آخرین فرصت تو است و وقتی آخرین فرصت توست پس باید بر خاندان خودت تکیه کنی نه دیگران، اطرافت را نگاه کن، هرجایی نظمی برقرار است، نظمی است که به دست خاندانت ایجاد شده. حالا از خوش‌شانسی توست که تو و صدام [از یک خاندان] و هر دو عضو شورای فرماندهی هستید. او مثل پسر توست، باید با دست خودت پرورش‌اش دهی و برای وقتی آماده‌اش کنی که بتواند در آن روز جانشین تو شود.» این ترس که نکند تجربه‌ی سابقش باز تکرار شود رفت توی سر احمد حسن البکر فلذا شروع کرد به هماهنگی با صدام و قدرت را تقسیم کردند و ما عملا تبدیل شدیم به یک سری کارمند زیر دست صدام و احمد حسن البکر!

*نفوذ صدام پس از تعیینش به نایب رئیس شورای فرماندهی انقلاب، از کی شروع شد؟
-فورا. بلافاصله رفت به ساختمان «شورای ملی» و احمد حسن البکر هم که در ساختمان کاخ ریاست جمهوری بود و به این ترتیب قدرت را تقسیم کردند و هر کدام شروع کردند به حکم‌رانی از طرف خودشان.

*صدام متوجه این نکته شد و دستگاه‌های امنیتی را در دست خودش گرفت؟
-در حقیقت ما [در عراق] فقط یک دستگاه امنیتی داشتیم که عبارت بود از «امنیت عمومی» [پلیس مخفی]. غیر از آن چیزی نداشتیم. در ارتش هم که دستگاه اطلاعات ارتش بود. ببین مسخره‌بازی رسید به کجا. در یک جلسه نشسته بودیم درباره‌ی موضوع دستگاه امنیت عمومی حرف می‌زدیم و نظرمان این بود که این دستگاه امنیت عمومی تبدیل به یک نقطه‌ی سیاه در تاریخ عراق شده است، مردم را شکنجه کرده، برخی‌ها را ربوده، برخی‌ها را آواره کرده و اگر قرار است ما فقط بر این دستگاه متکی باشیم، این دستگاه باید منحل شود و اگر منحل شود باید به دنبال دستگاه امنیتی دیگری باشیم. یک دستگاه امنیتی سالم و انسانی‌تر و ... تشکیل دهیم.
فلذا دایره‌ای تشکیل دادیم به نام «دایره‌ی ارتباطات عمومی» به این دلیل که روی این دایره اسم امنیتی نگذاشته باشیم. گفتیم دایره‌ی ارتباطات عمومی. در آن جلسه به من پیشنهاد شد که رئیس این دایره باشم ولی من رد کردم.
*چرا؟
-در آن جلسه به محض اینکه به من پیشنهاد کردند رئیس این دایره باشم، من فورا گفتم ابدا ممکن نیست من مدیر بخش امنیت باشم.

*چرا؟
-چطور من می‌توانم مدیر دستگاه امنیتی باشم؟ من یک آدم سیاسی و حزبی‌ام و افکار خاص خودم را دارم. فلذا خیلی محکم و قاطع رد کردم.

*به دلیل تنفرت از دستگاه امنیتی و انسان‌های امنیتی نبود؟
-نه. حقیقتا از دستگاه امنیتی و مأموریت‌های امنیتی تنفر نداشتم.

*چنین دستگاهی می‌تواند سالم باشد اگر در دست انسانی سالم قرار گیرد.
-در هر حال کار دستگاه می‌خواست آغاز شود و ما تشکیلش داده بودیم. یعنی دایره‌ای به اسم ارتباطات عمومی نبود تا پیش از این. من مأمور ساختن این دستگاه امنیتی شدم ولی خیلی قاطع رد کردم. آن‌ها اصرار کردند و من باز گفتم مطلقا ممکن نیست. بعدا به جای من عبدالخالق السامرائی انتخاب شد. عبدالخالق السامرائی آن موقع شخصی بود حقیقتا اصولی و با اخلاقی عالی و او هم نپذیرفت. قاطع رد کرد.

*همه‌تان رد کردید چون تصویر دستگاه امنیتی و آدم امنیتی اینقدر زشت شده بود تا جایی که...
-نه. ولی وقتی به صدام پیشنهاد شد، بدون بحث پذیرفت.

*برای رسیدن به این سمت تلاش نمی‌کرد یا زمینه‌چینی نکرده بود؟
-نه، فکر نکنم.

*به او پیشنهاد شد.
-به من و عبدالخالق السامرائی پیشنهاد شد و نپذیرفتیم، فلذا [به صدام پیشنهاد شد].

*چه کسی پیشنهاد کرد؟ رئیس جمهور؟
-طبیعتا رئیس جمهور. صدام هم پذیرفت. راستش این هم یک اشتباه خیلی بزرگ بود چون ما به این شکل به صدام اجازه دادیم یک دستگاه امنیتی بسیار مهیب تشکیل دهد که به سرعت تبدیل شد به اختاپوس که به همه‌ی گوشه‌های جامعه دسترسی پیدا کرد. تا حدی که یک مسئول شورای فرماندهی انقلاب  یک وزیر یا حتی نمی‌توانست یک کارمند را از این بخش به آن بخش منتقل کند مگر با اجازه‌ دستگاه امنیتی و این توان را نداشت که یک کارمند را برکنار یا استخدام کند مگر با موافقت این دایره. دستگاه اطلاعاتی برهمه‌ی بخشهای حیات در جامعه سیطره پیدا کرد. خصوصا در دوره‌ی برزان التکریتی که برادر ناتنی صدام حسین بود.
*بعدا به صورت جزئی به همه‌ی این امور می‌رسیم، ولی الان می‌خواهم بدانم سرنوشت صالح مهدی عماش که متهم به توطئه چینی‌ شد، به کجا انجامید.
-صالح مهدی عماش مدتی بعد، بعد از آنکه مأموریتش تمام شد به بغداد برگشت و در فرودگاه نظامی الرشید از هواپیما پیاده شد.

*مأموریتش تقریبا چقدر طول کشید؟
-حدود ده روز یا بیشتر. رئیس جمهور البکر با من تماس گرفت و از من خواست برای استقبال از او به فرودگاه بروم. من هم راه افتادم به سمت فرودگاه.

*بعد از انتخاب صدام، بار دیگر قضیه‌ی اعدامش و مجازاتش مطرح نشده بود؟
-ابدا. مطلقا مطرح نشده بود.. من هم رفتم فرودگاه و عماش را سوار ماشین شخصی‌ام کردم. من رانندگی می‌کردم و او هم کنار من نشسته بود تا آنکه رسیدیم به خانه. در مسیر درباره‌‌ی آن جلسه و ماجرایی که رخ داده بود صبحت کردم. البته قبل از اینکه موضوع را طرح کنم زدم به شوخی و با ظرافت گفتن و اینها.
مثلا رو کردم به او و گفتم صالح، چطور به خودت اجازه می‌دهی ضد حزب و ضد انقلاب توطئه کنی؟ یکهو شوکه شد. ماجرا غافلگیرش کرد. گفت «یعنی چه؟ داستان چیست؟ جدی می‌گویی یا داری شوخی می‌کنی؟» گفتم چنین جلسه‌ای بوده و داستان را کامل برایش تعریف کردم و گفتم خلاصه خودت را برای اعدام آماده کن. یک نگاه به من انداخت، خوب نگاه کرد و بعد پرسید: «می‌توانم بپرسم بعدش چه شد؟ یعنی در دوره‌ای که نبودم» من هم بسیاری از ماجراها را برایش گفتم. راستش اصلا مسئله‌ی انتخاب صدام به عنوان نایب رئیس شورای فرماندهی انقلاب را یادم رفت. او چند بار سؤالش را تکرار کرد و من هم [یادم آمد] و گفتم:

صدام هم به این شکل به عنوان نایب رئیس انتخاب شد. لبخندی زد و گفت: « پس داستان توطئه‌ی من حل است!» گفتم منظورت چیست که داستان توطئه‌ی من حل است؟ گفت: «این توطئه‌ی صدام و احمد حسن البکر بوده ضد صالح مهدی عماش نه برعکس. خودت خواهی دید که این موضع تمام شد» عملا هم در اولین جلسه‌ای که بعد از آمدن او تشکیل شد و صالح عماش هم با ما در جلسه بود احمد حسن البکر شروع کرد به خواندن بندهای دستور جلسه. در آن دستور جلسه چند مسئله بود ولی خبری از آن داستان نبود.
*پس هدف اصلی آن توطئه، تسهیل رسیدن صدام به سمت نایب رئیس شورای فرماندهی انقلاب بود ولو اینکه این تسهیل مستلزم اعدام کسی و کشته شدن کسی باشد. این را آن موقع فهمیدی؟
-درست می‌گویی. نمی‌خواهم دروغ بگویم. راستش  بعد آن جلسه فهمیدیم که ... یعنی نه فقط من، ولی من بیش از بقیه‌شان حس کردم که بیرون از دایره‌ی بازی‌ام. بیرون از همه‌‌ی این عملیات‌ها، بیرون از حزب، بیرون از فعالیت سیاسی، بیرون از مسئولیت‌هایم. احساس غریبی شدیدی در بین رفقایم کردم.

*حس [نگرانی] پیدا کردی درباره‌ی مبانی‌ای که سر دست گرفته بودی تا محقق شود.
-دچار یک شوک و حس نکبت و بدبختی بسیار شدیدی شدیم.

*با این وجود ماندی.
-ماندم چون در مقابل ملتم احساس مسئولیت می‌کردم، در مقابل رفقایم احساس مسئولیت می‌کردم. در مقابل ...

*صدام چطور با استفاده از دستگاه امنیتی که حالا مسئول آن شده بود، شروع به سیطره بر نقاط کلیدی حکومت کرد؟
-دستگاه امنیتی که تشکیل شد در ابتدا اسمش بود ارتباطات عمومی، بعد اسمش تبدیل شده به دایره‌ی اطلاعات و صدام تمرکزش را گذاشت بر روی این دایره. در ابتدای تشکیل، آن دستگاه متکی بود به برخی بعثی‌ها که در این میدان توانمندی داشتند (حوزه‌ی امنیتی و اطلاعاتی و اینها). به تدریج تحول و پیشرفت پیدا کرد و برایش بودجه‌ای تعیین شد که به مرور گسترش یافت و سنگین شد، خصوصا بعد از جریان ملی کردن نفت.
*سال 1972
-و درآمدهای نفتی در عراق بسیار بالا رفت و بودجه‌ی این بخش باز شد.

*من الان هنوز در سال 1968 هستم. [هنوز در بحث این سال هستیم] در این مقطع، طرح اتهام و محاکمه و اعدام ده‌ها نفر (اگر نگوییم صدها نفر) از عراقی‌ها (از طوایف و مذاهب و افکار سیاسی مختلف) رخ داد. بهترین فرزندان عراق بعد از سال 1968 توسط «انقلاب سفید» از بین رفتند، انقلابی که از همان روز اول تبدیل شد به انقلابی خونین ضد فرزندان ملت. اتهامات ساختگی بی اساس. مثلا عبدالسلام عارف در سال 1969 متهم شد که مزدور سیا بوده است.
-عبدالسلام عارف؟

*بله.  عبدالرحمن البزاز را دستگیر کردید. الان به عنوان تاریخ، به عنوان انقلاب، تصویر هر چیزی پیش از خودتان بود را تخریب کردید. عبدالرحمن البزاز را گرفتید درحالیکه خودت شهادت دادی که او از پاکدست‌ترین و ای بسا بهترین نخست‌وزیران در تاریخ معاصر عراق بوده است. این آدم شدیدا شکنجه شد و به پانزده سال زندان محکوم گردید. همه‌ی ملت، توطئه‌چی علیه شما فرض می‌شدند! وقتی شما رفیق خودتان را توطئه‌چی می‌خوانید، پس ملت همه‌شان توطئه‌گرند؛ شیعیان، کردها. دادگاه‌های نظامی مسخره‌ و خنده‌دار، فراوان برپا شد که افسران صف و افراد آموزش ندیده‌ای که عضو شورای فرماندهی انقلاب بودند ریاستش را به عهده داشتند.
مثلا در ژانویه 1970 گروهی به توطئه چینی متهم شدند. رئیس دادگاهشان طه یاسین رمضان بود. کسی که مدرک دانشگاهی نداشت تا بتواند بر کسی قضاوت کند. ناظم کراز هم با او بود. در این دادگاه چهل و دو نفر به اعدام محکوم شدند. آنچه المهداوی در دوره‌ی عبدالکریم قاسم با ملت عراق کرده بود، در مقایسه با کارهای شما رحمت و محبت به حساب می‌آمد! در نوامبر 1968 مدحت الحاج سری، برادر رفعات الحاج سری که در دوره‌ی عبدالکریم قاسم اعدام شده بود، متهم شد که مزدور بوده است. آمد در تلویزیون (تو آن موقع وزیر رسانه‌ها بودی) و به اتهامات ساختگی‌ای که شما خواسته بودید اعتراف کرد. همانطور که خودت می‌گویی از لحظه‌ی اول حس کردی که آنجا غریبه‌ای، پس چطور کماکان در همان جریان ادامه‌ی مسیر می‌دادی؟ آن هم در زمانی ‌که آدم‌های بیگناه به دادگاه‌ها و پای چوبه‌ی دار و جوخه اعدام و دادگاه‌های ساختگی کشیده می‌شدند؟
-بله، اولا می‌خواهم بگویم که ارتباط من با کسانی که در شورای فرماندهی بودند حدود دو سال بود، یعنی من به کارم خاتمه دادم در ماه ...

*تا گلو در خونریزی فرو رفته بودند ...
-در ماهِ ...

*تا گلو در محاکمه‌های ساختگی فرو رفته بودند.
-اجازه بده، اجازه بده. بگذار آن مسئله را توضیح دهم. من از همه‌ی مسئولیت‌ها در ماه ژوئن سال 1970 بیرون آمدم و در این ماه از حزب بعث و قدرت بیرون آمدم. طبیعتا این بیرون آمدن نتیجه‌ی یک چیز دمدمی مزاجی و یک چیز لحظه‌ای نبود. این خروج در نتیجه‌ی متراکم شدن چندین بحران شدید بود که بین من و مشخصا احمد حسن البکر و صدام حسین به وجود آمده بود. در حقیقت درگیری‌ام با آنها از همان ماه‌های ابتدایی به قدرت رسیدن شروع شد. بحرانم با آنها شروع شد.
دلایلی که باعث شد من یک مورد خاص و تنها باشم و از اولین کسانی که با این دو نفر درگیر شدند، چند چیز بود. اولا اینکه من از همان شهر آنها بودم.

*تکریت.
-بله. دوم اینکه من مسئول تنظیم امور حزب در خارج بغداد بودم و به همین جهت، گزارش‌هایی از بعثی‌ها [از سراسر کشور] به من می‌رسید درباره‌ی قانون‌شکنی‌های صدام و نزدیکان صدام، خصوصا خیرالله تلفاح. مثلا خیرالله تلفاح زمین‌ها و باغ‌ها و خانه‌های مردم را غصب می‌کرد. خیرالله تلفاح خیلی وقت‌ها جمعه‌ها می‌رفت تکریت. می‌رفت دفتر رسمی حاکم شهر را باز می‌کرد. روز جمعه تعطیل است و حاکم شهر هم روز تعطیلی‌اش است ولی او می‌رفت دفتر را باز می‌کرد. 
*مخفیانه؟
-نه نه. پلیس‌ها با او بودند. او استاندار بغداد بود. می‌رفت دفتر را باز می‌کرد و زمین‌ها را می‌فروخت و بین نزدیکانش تقسیم می‌کرد. زمین‌های مردم عادی را می‌گرفت.

*این در سال 1968 بود، یعنی روزهای اول انقلاب!
-در همان ماه‌های اول. خیرالله تلفاح از همان ماه اول شروع کرد. خوب یادم هست که یک روز مدیر بخش میراث فرهنگی آمد پیش من. میراث فرهنگی زیر نظر وزرات رسانه‌ها بود.

*تو آن وقت وزیر رسانه‌ها بودی. 
-مدیر، دکتر عیسی سلمان بود. دکتر متخصص رسانه‌ها و میراث فرهنگی. آمد پیش من در وزارتخانه و اینطور گفت که: «اطلاعاتی به من رسیده است که خیرالله تلفاح الان تصمیم گرفته برای خودش خانه‌‌ بسازد. یک قصر در حوزه‌ی قلعه‌ی باستانی قدیمی‌ای به نام قلعه‌ی تریت. این منطقه منطقه‌ای باستانی است و ساخت و ساز در آن ممنوع ست.» من هم همه‌ی این امر را به حکم ارتباط و سلسله مراتب حزبی، با البکر مطرح می‌کردم. بعضا هم وعده می‌داد که حل می‌کند و حل نمی‌کرد. خیلی وقت‌ها یک بخشی را از طرف خودش حل می‌کرد. به این شکل بود که مسائل بین من و مشخصا البکر روز به روز رو به بحرانی ‌شدن رفت تا جایی که مشکلات روی هم متراکم شد و به جایی رسید که دیگر نمی توانستم تحمل کنم.

ادامه دارد ...

پی‌نوشت‌ها

1-    «حزب بعث عربی سوسیالیستی» حزبی است قومگرا. به این معنا که همه‌‌ی عرب‌ها را «قوم»»ی واحد و «ملت»ی واحد می‌شمارد و بر همین اساس کل جهان عرب را «وطن عربی» می‌خواند. بر پایه‌ی همین اصل، حزب بعث از یک شورای رهبری «قومی» برخوردار است که نظرا بر همه‌‌ی شاخه‌های حزب در بخش‌های مختلف «وطن عربی» نظارت و رهبری دارد و «مرجع» آن محسوب می‌شود. از طرف، به کشورهای عربی نیز عنوان «کشور» اطلاق نمی‌شود (چون این نقض اصل حزب مبنی بر یکپارچه بودن همه‌ی کشورهای عربی است) و در عوض به هر کشور عنوان بخش یا به زبان عربی «قُطر» اطلاق می‌گردد. شاخه‌ی‌های کشوری حزب بعث نیز شاخه‌ی «قُطری» خوانده می‌شوند و شورایی که رهبری شاخه‌ی بعث در هر کشور را در اختیار دارد «فرماندهی قُطری» نامیده می‌شود. مثلا فرماندهی قُطری سوریه یعنی شورای رهبری حزب بعث سوریه و فرماندهی قُطری عراق یعنی شورای رهبری حزب بعث عراق. کنگره‌های حزب نیز یا در سطح کل جهان عرب است که کنگره‌‌‌ی قومی خوانده می‌شود و یا در سطح یک کشور است که کنگره‌ی قُطری نامیده می‌گردد. هرچند از جهت نظری همه‌ی بخش‌های قُطری حزب، باید زیر نظر شورای قومی آن می‌بودند، ولی عملا از دهه‌‌ی شصت اختلافات حادی در این بخش‌ها حادث شد که این ساختار نظری را نابود کرد به نحوی که حزب بعث سوریه و حزب بعث عراق ظاهرا دو شاخه از حزب بعث بودند ولی کمتر نمونه‌ای می‌توان یافت که دو حزب (حتی دو حزب رقیب) در جهان عرب این قدر با یکدیگر دشمن بوده باشند! در این ترجمه برای رعایت مضمون دقیق، از ترجمه رهبری قومی به «رهبری سراسری» و از ترجمه‌ی رهبری قُطری به «رهبری کشوری» پرهیز شده تا تحریفی در معنای اصطلاحات صورت نگرفته باشد.

عملی که دارایی‌ها را افزون و بلا را بر می‌گرداند

عملی که دارایی‌ها را افزون و بلا را بر می‌گرداند 

 امام باقر عليه ‏السلام:
صِلَةُ الأرحامِ تُزَكِّي الأعمالَ و تُنْمِي الأموالَ، و تَدفَعُ البَلوى، و تُيَسِّرُ الحِسابَ و تُنسِئُ في الأجَلِ.
«اصول كافى، جلد2، صفحه150» 

امام محمد باقر ع: صله رحم، اعمال را پاك مى‏‌كند، دارايي‌ها را فزونى مى‏‌بخشد، بلا را بر مى‏‌گرداند، كار حسابرسى [در قيامت] را آسان مى‏‌كند، و مرگ را به تأخير مى‌اندازد.

خاطرات خواندنی از بعث و صدام/1

خاطرات خواندنی از بعث و صدام/1

 احمد حسن البکر یک بازیگر حرفه‌ای بود/ قرار شد یکی از سران حزب را به صرف اتهام اعدام کنیم/ دستور پدر زن صدام برای کشتن حاج سعدون

 چنانکه پیش از این وعده داده بودیم، از امروز ترجمه‌ی خاطرات صلاح عمر العلی، یکی از سران حزب بعث که در زمان قدرت گرفتن صدام از شخصیت‌های اصلی رژیم بعث عراق بوده را به صورت روزانه در ایام نوروز تقدیم خواهیم کرد. این خاطرات در برنامه‌ی چالشی و جذاب «شاهد یک دوره» [شاهد علی العصر] شبکه‌‌ی الجزیره با مجری‌گری خبرنگار کارکشته‌ی جهان عرب «احمد منصور» بیان شده است. 

 عبدالکریم قاسم در سال 1937 (1958) ضد نظام پادشاهی عراق کودتا کرده و در این کشور نظام جمهوری بر قرار ساخت. چندی بعد عبدالکریم قاسم مورد سوءقصد ناکام قرار گرفت که صدام حسین نیز در تیم ترور بود. ولی قاسم جان به در برده و صدام متواری شد. در سال 1963 عبدالسلام عارف به کمک بعثی‌ها ضد عبدالکریم قاسم کودتا کرده و او را به قتل رساند. اما پس از چندی عبدالسلام عارف بعثی‌ها را از قدرت بیرون کرد که از این ماجرا به شکست بعثی‌ها در حفظ قدرت تعبیر شده است. در نهایت حزب بعث توانست با تقویت شبکه‌ی مخفی خود، حدود 5 سال بعد یعنی در سال 1968 به رهبری احمد حسن البکر ضد عبدالرحمن عارف (برادر عبدالسلام عارف که به جای او حاکم کشور شده بود) کودتا کرده و به قدرت برسد. در ابتدا احمد حسن البکر رئیس جمهور کشور شد ولی 11 سال بعد صدام او را کنار زده و خود رئیس جمهور کشور گردید. این حکومت حزب بعث تا سال 2003 ادامه یافت.

مجری (احمد منصور): کودتای 30 جولای 1968 با موفقیت انجام گرفت، حزب بعث کاملا بر عراق مسلط شد؛ احمد حسن البکر به عنوان رئیس دولت و دبیرکل حزب برگزیده شد؛ حردان عبدالغفار التکریتی و صالح مهدی عمّاش به عنوان دو معاون رئیس جمهور تعیین شدند. مناصب مختلف در اختیار اعضای شورای فرماندهی قُطری [1] حزب بعث قرار گرفت. تو هم منصب گرفتی و در آن دوره در چندین وزارتخانه چرخیدی. ولی صدام حسین وضعیت دیگری داشت که با همه‌‌‌‌ی شما متفاوت بود. چطور زمینه برای بالا آمدن صدام حسین در حزب فراهم شد؟
صلاح عمر العلی:
راستش را بخواهی تا 30 جولای [و پیروزی کودتا] ما اعضای شورای رهبری حزب بعث عراق نشانه‌های جدی و حقیقی درباره‌ی نیات حقیقی صدام حسین یا احمد حسن البکر در اختیار نداشتیم. 

*صفات و شخصیت صدام آن موقع چگونه بود؟
-خب صدام حسین الان دیگر در قدرت نیست [برنامه هنگامی ضبط شده بود که صدام سرنگون شده ولی هنوز متواری بود]، حال چه مرده باشد چه سلامت باشد. مهم این است که حکومتش سرنگون شده ولی با امانتداری باید بگویم: تا آن روز صدام حسین با نهایت دیپلماسی و شایستگی رفتار می‌کرد. روابطش با همه‌ی اعضای شورای رهبری حزب بی‌نهایت دوستانه بود. یعنی از این آدم هیچ چیزی که به یکی از اعضای شورای رهبری بربخورد سر نمی‌زد و شدیدا به مصوبات شورای رهبری حزب پایبند بود. 

*یعنی شما نتوانستید شخصیتش را درست تحلیل کنید یا آنکه بعدا شخصیت او تغییر پیدا کرد؟
-دوست دارم صریح حرف بزنم. راستش چیزی از او سر نزد. خیلی خیلی نادر چیزی در برخورد صدام یا کارهای صدام وجود داشت که می‌توانست به ما پالس بدهد که او اینطور خواهد شد. ابدا چیزی در رفتارش نبود که به ما نشان دهد به این روش طاغوت‌های سرکش دنیا رفتار خواهد کرد. 

*در سابقه‌ی زندگی‌اش چیزی نبود که نشان دهد او در پس این ظاهرش (که ظاهری مؤدب و سطح بالا و احترام‌گذار به دیگران) یک شخصیت خونخوار نهفته است؟
-شکی نیست که این مرد در شجاعت بی‌نظیر بود. بسیاری از کارهایی که به او سپرده شد و او انجام داد نشانگر شجاعت بسیار بالای او بود. البته این مسائل در دوره‌‌ی پیش از رسیدن به حکومت بود فلذا ابدا تصویری منفی یا نشانه‌ای منفی به شمار نمی‌رفت. 

*انقلابی‌گری محسوب می‌شد.
-چون اصلا در آن دوره [مبارزه] شجاعت لازم بود. کما اینکه برای اعضای جنبش‌های دیگر هم همین صفات لازم بود. 

*البته بین شجاعت، و خونخوارانه رفتار کردن با دیگران تفاوت هست. در شجاعت، مردانگی خوابیده. هر انسانی باید شجاع باشد. یعنی شجاعت به انسان قدر و قیمت می‌دهد، ولی خونخواری هم شکل دیگری است که آن هم جزو صفات برخی انسان‌هاست.
-نه. اگر بخواهم امانتدارانه صحبت کنم، برخی مواقع کارهایی که او می‌کرد ذیل تعریف شجاعت معنی می‌شد طبق ...[ناتمام] 

*تعریفتان در آن موقع از شجاعت چه بود؟ شاید همان خونخواری بوده ولی شما به عنوان اعضای حزب بعث، اسمش را گذاشته بودید شجاعت.
-نه، نه. اجازه بده تکمیل کنم. ولی او رفتارهای دیگری هم داشت که ذیل مفهوم دوم [خونخواری] تعریف می‌شد. 

*یعنی در همان دوره ... تا 1968 [و کودتا]
-بله. مثلا ماجرای کشته شدن حاج سعدون مسئول [شاخه] حزب کمونیست عراق در تکریت. این ماجرایی کاملا خدعه‌آمیز بود. یک کار فریبکارانه و خدعه آمیز حقیقی. و صدام به این قتل متهم شد. 

*یادت می‌آید چه سالی بود؟
-سال 1959.

*اگر در جریان هستی بگو ماجرا از چه قرار بود؟

-این ماجرا در سال 1959 رخ داد. حاج سعدون از همان عشیره‌ی صدام بود. آدم محترمی بود که بسیاری از مردم شهر به او احترام می‌گذاشتند، حتی کسانی که نسبت به حزب کمونیست هم موضع منفی داشتند با توجه به خوش‌خلقی او  روابط اجتماعی خوبش به او احترام می‌گذاشتند. این شخص از طرف دایی صدام (خیر الله تلفاح) ... 

*که پدر زن صدام هم بود.
-بله. از طرف او متهم شد که او [یعنی حاج سعدون] در پس برکناری‌اش [یعنی تلفاح] از مدیریت آموزش و پرورش بخش کرخ در بغداد بوده است. خیر الله تلفاح اول منصوب شد و بعد( بعد از سال 1958) برکنار شد. خیرالله تلفاح معتقد بود که حاج سعدون در پس این قضیه بوده است به همین جهت تلفاح، صدام حسین را مأمور کرد که حاج سعدون را بکشد. او هم حاج سعدون را در تکریت کشت. آن هم به روشی که در آن خیانت و فریب بود.

*چطور؟

-تکریت شهر ساده و کوچکی بود که خیابان‌های تنگی داشت. برق نداشت. مردم [مردها] هم بعد از اینکه در خانه‌هایشان شام می‌خوردند راه می‌افتادند به سمت مرکز شهر در قهوه‌خانه‌های ارزان قیمت. دو سه ساعتی آنجا می‌نشستند گپ می‌زدند، بحث می‌کردند بازی‌های ساده می‌کردند، چای می‌‌نوشیدند بعد هم برمی‌گشتند به منزلشان. آن موقع برق نبود. صدام حاج سعدون را زیر نظر می‌گیرد و وقتی داشته برمی‌گشته به خانه‌اش، صدام کنار خانه‌اش کمین می‌کند و دو یا سه گلوله می‌زند و او را می‌کشد. 

*صدام را گرفتند ولی محاکمه نشد؟
-به دادگاه ارجاع داده شد. 

*او و دایی‌اش.
-او و دایی‌اش و پسردایی‌اش عدنان خیرالله. و آزاد شد چون هیچ دلیلی بر ضد او در دست نبود. 

*صدام چطور پس از کودتای 1968 در حزب و در دولت بالا آمد؟
-صدام عضو شورای رهبری حزب بعث بود. درباره‌ی این نظر، بحث بود که نایب رئیسی برای رئیس شورای فرماندهی انقلاب [همان رهبران کودتا] انتخاب کنیم. 

*آن موقع رئیس جمهور دو معاون داشت ولی رئیس شورای فرماندهی انقلاب نایب رئیس نداشت.
-بله. این فکر به این دلیل مطرح شده بود که از نظر دستورالعمل‌ها اگر رئیس‌جمهور احمد حسن البکر که رئیس شورای فرماندهی انقلاب هم بود کنار می‌رفت باید کسی به جای او رئیس این شورا می‌شد، کما اینکه باید رئیس جمهوری هم جایگزینش می‌شد. راستش در نظر و فکر ما این مسئولیت قدر و اهمیتی نداشت. یک مسئله‌ی صوری بود. با این حال جز صدام، دو نفر دیگر هم نامزد این منصب بودند که مهم‌ترین نامزد هم صالح مهدی عمّاش بود. 

*که وزیر کشور هم بود.
-به دلیل توانمندی‌های فراوانی که داشت. ولی راستش داستانی رخ داد که تغییر مهمی در مسیر حزب ایجاد کرد.
 

*چه داستانی؟
-یک روز ما در جلسه بودیم و احمد حسن البکر این موضوع را مطرح کرد که من اینطور می‌گویم که یکی از برادران، یکی از مسئولین، یکی از اعضای شورای فرماندهی پیام‌هایی از طرف رئیس جمهور برای برخی از کشورهای عربی ببرد تا این کشورها در جریان وضعیت جدید ما [پس از کودتا] قرار گیرند. 

*چند ماه بعد از کودتا بود؟
-چند ماه، سه چهار، ماه. 

*مثلا می‌توانیم بگوییم نوامبر 1968.
-در همان سال 1968 بود. طبیعتا همه‌‌ی ما این پیشنهاد را پسندیدیم. همه گفتیم این مسئله صحیح است و خوب است. البکر گفت: «پس من پیشنهاد می‌کنم برادر صالح عمّاش پیام‌ها را از طرف رئیس جمهور بردارد . به سمت مغرب عربی [کشورهای شمال غرب آفریقا] حرکت کند و خودش هم تعیین کند که در هر کشور چند روز بماند. یک روز، دو روز، سه روز. با رسانه‌ها دیدار کند. مثلا با وزیر خارجه دیدار کند، با رئیس حکومت دیدار کند. با مردم بنشیند. نشست برگزار کند و از این قبیل کارها. بعد که برادر صالح برگشت، یکی دیگر از بین شما به خلیج فارس برود.»
ما هم گفتیم بسیار فکر عالی و به جایی است. ما هم تأییدش کردیم. به این شکل مرحوم صالح عمّاش چند پیام از رئیس جمهور احمد حسن البکر خطاب به کشورهای مغرب عربی گفت  و راهی شد. از رفتن او سه یا چهار روز گذشته بود که احمد حسن البکر ما را برای برگزاری یک جلسه‌‌ی اضطراری فراخواند. جلسه‌ی اضطراری در آن روزها یعنی یک مسئله‌ی استثنایی رخ داده. یک مسئله‌ی فوری غیر عادی. 

*مثلا توطئه‌ای علیه حکومت، یا مثلا تغییری اساسی بخواهد رخ دهد. بله می‌گفتی.
-بله توطئه‌ای، مسئله‌ی استثنایی‌ای. بله. خلاصه رفتیم به کاخ ریاست جمهوری. در یکی از سالن‌های کاخ جلسه برگزاری می‌کردیم. جلسه شروع شد که احمد حسن البکر با چیزی که می‌گویم غافلگیرمان کرد. 

*احمد حسن البکر خوب نقش بازی می‌کرد؟
-راستش به شکل بسیار بسیار عالی‌ای بازی کرد. یک سیگار برداشت. یکی دو پک زد و به این شکل نشان داد که یعنی عصبانی است ...
 

*یادت می‌آید مشخصا چه کسانی در جلسه بودند؟
-همه‌ی اعضای شورای رهبری به جز صالح مهدی عمّاش.
 

*ببخشید. یک بار دیگر اسم اعضای شورای فرماندهی را برایم بگو چون بینندگان طبیعتا ممکن است فراموش کرده‌ باشند.
-صدام حسین، صلاح عمر العلی، عبدالله سلوم، عبدالخالق سامرائی، عبدالکریم الشیخلی، طه یاسین رمضان، عزت الدوری، عزت مصطفی. همه اعضای شورای فرماندهی بودیم. کسی غایب نبود. 

*کسی از اعضای شورای فرماندهی بود که وزارتخانه‌ای نداشته باشد یا آنکه همه یک وزارتخانه گرفته بودید؟
-بله، آن موقع اکثرمان وزیر نبودیم. 

*آن موقع؟
-بله. بله. من از آنهایی بودم که وزیر نبود، عبدالخالق سامرائی هم همینطور، طه یاسین رمضان هم همینطور. خیلی‌هایمان وزیر نبودیم. 

*طه یاسین رمضان فکر کنم وزیر ...
-نه نه، بعد شد. بگذریم. خلاصه البکر همه‌مان را غافلگیر کرد و گفت اطلاعاتی قطعی، غیرقابل شک و غیر قابل بحث دارد  که صالح مهدی عمّاش دارد ضد حزب و انقلاب [یعنی کودتا] توطئه می‌کند و من در این جلسه می‌خواهم که تصمیم مناسب اتخاذ شود. 

*این توطئه‌ی عماش که اشاره کرد چه صورتی داشت؟
-طبیعتا البکر اشاره کرد که عماش دارد بعضی از بعثی‌ها را به خودش جذب می‌کند. یعنی جدا جدا با برخی افسران بعثی تماس می‌گیرد و آنها را ضد انقلاب و ضد حزب تحریک می‌کند تا به این ترتیب ما سرنگون شویم و تجربه هم ... 

*اینکه هر کسی را به توطئه‌چینی متهم کنند کاری آسان و البته کارساز بود.
-بله، آسان بود. آسان بود. درست است. خلاصه از ما خواست تصمیم بگیریم. 

*عکس‌العمل شما چه بود؟
-به سرعت دو دسته شدیم. یک دسته که طه یاسین رمضان و عزت الدوری و تا حد کمتری صدام بود، روی موضوع مانور می‌دادند. و البته خود احمد حسن البکر که اصل موضوع را طرح کرده بود. بقیه اعضا هم که طرف دیگر بودند. این طرف اول سریعا این نظر را مطرح کرد که باید اعدام صالح مهدی عماش تصویب شود. 

*همینطور اعدام. نه اینکه محاکمه شود و بازجویی شود و -اعدام بدون محاکمه. بدون محاکمه. تمام. از این جهت که مسئول حزب و رئیس جمهور [احمد حسن البکر] این اطلاعات را دارد همین برای اینکه حکم اعدام صادر شود کافی بود. بقیه هم ما بودیم (حالا اسم بگذاریم غافل یا اصولی یا هر اسمی) موضوع را از جهت دیگر گرفتیم و گفتیم این یک اصل غیرقابل قبول است و شدنی نیست و اگر این اصل جا بیفتد معنایش این است که همه‌ی ما به صرف اینکه اتهامی به ما وارد شود اعدام می‌شویم. فلذا موضعی کاملا مخالف گرفتیم و وارد یک بحث بی‌نهایت شدید درباره‌ی این موضوع شدیم. البکر بین دو طرف مانور می‌داد؛ می‌خواست معلوم نشود میلش به کدام طرف است، ولی موضعش در اصل مشخص بود. 

*شما این اتهام را قبول داشتید؟
-نه. همین بود که باعث شد موضع بگیریم، یعنی من شخصا  

*احساس نگرانی می‌کردید؟
-اگر نظر خود من را بخواهی، من نظر درونی ام این بود که هر کدام از اعضای شورای فرماندهی را ممکن است به توطئه متهم کرد جز صالح عمّاش را. چون من از نزدیک می‌شناختمش و می‌دانستم روحیاتش چگونه است و چطور فکر می‌کند. البته او نظامی بود، نظامی قدیمی و افسر ستاد. بسیار شده بود که دو نفره با هم صحبت می‌کردیم. من به او می‌گفتم نباید کار نظامی‌ات را فراموش کنی و کنار بگذاری چون این برای ما یک کمربند امنیت و ضمانت محسوب می‌شود. ولی او شخصیتی بود واقعا با فرهنگ بالا و بسیار روشن.
 نویسنده بود، شاعر بود، ادبی بود. اطلاعات بسیار وسیعی از امور سیاسی دنیا و جهان عرب داشت. فلذا ابدا نمی‌شد او را به چنین چیزی متهم کرد. یعنی شخصی بود که بلندپروازی نداشت، اصلا فکر کردنش به این مسئله یعنی اینکه شبه مقتول به حساب می ‌آمد! به همین جهت ما اعتقاد داشتیم آخرین کسی که بتوان به چنین چیزی متهم کرد عماش است. این اتهام را نمی‌شد به صالح عماش زد. به همین وجه بود که سریعا [موضع گرفتیم.]
*می‌خواهم خواهش کنم دقیقا به خاطر بیاوری چه کسانی در این جبهه بودند؟ و چه کسانی در آن جبهه. چون مشخص است آنچه در این جلسه گذشت مسیر حکومت عراق را تا روز 9 آپریل 2003 [روز سرنگونی صدام] تعیین کرد.
-دقیقا. نکبت و بدبختی عراق از همین جا شروع شد. بلکه نکبت و بدبختی کل امت عرب. طرف اول که خواستار اعدام صالح عماش بودند، طه یاسین رمضان بود و عزت ابراهیم الدوری. 

*و هردوشان هم بعدا از طرف صدام پاداششان را گرفتند.
-بله. در درجه‌ی اول اینها بودند. صدام و احمد حسن البکر همانطور که گفتم مانور می‌دادند و می‌خواستند حکم از طرف دیگران داده شود، نه از زبان آنها. 

*تقسیم نقش صورت گرفته بود.
-بله، بله. 

*آن لحظه حس کردید که در این بین [توطئه و تقسیم کاری هست؟]
-نه نه، چنین چیزی حس نکردیم. نتایج بعدی این را نشان داد. طرف دوم هم اینها بودیم: صلاح عمر العلی، عبدالخالق السامرائی، عبدالکریم الشیخلی، عبدالله السامرائی، عزت مصطفی.
 

*که اکثرتان سر به نیست شدید.
-درگیری و بحث بالا گرفت و صداهایمان بالا رفت و نزدیک به نیم ساعت در این باره بحث می‌کردیم. از ما انکار و از آنها اصرار که باید اعدام شود. اینجا باز غافلگیر شدیم که البکر خواست صحبت کند و گفت: «رفقا، من پیشنهاد می‌کنم تصمیم‌گیری درباره‌ی مسئله‌ی صالح مهدی عماش به تعویق افتد.»
ما که مسئله را از جنبه‌ی اصولی و اخلاقی گرفته بودیم این را یک پیروزی برای موضع خودمان به حساب آوردیم و حقیقتا خدا را شکر کردیم که از این چالش و مشکل بزرگ و این درگیری‌ که می‌توانست ای بسا ما را به سمت فاجعه ببرد، بیرون جستیم. بعد از این قضیه، تقریبا چهار روز بعد؛ وقت عادی جلسه‌مان بود. 

*در خلال این چهار روز چه رخ داد؟ الان شما در یک گلوگاه تاریخی قرار گرفته‌اید، در تاریخ انقلاب و تاریخ حزب و روابط بین خودتان. در این بین معاون رئیس جمهور متهم به توطئه‌چینی است و بعضی‌ها خواستار اعدامش هستند و برخی دیگر معترض‌اند.
-بله ما اعتراض کردیم و احمد حسن البکر هم عملا اعتراضمان را تأیید کرد. 

*جلسه تعطیل شد ولی آیا بحث بین شما هم در این چهار روز تعطیل شد؟
-البته که بحث تعطیل شد. 

*حتی بین خودتان در بیرون؟
-نه نه، کاری که ما می‌کردیم طبیعتا در دیدار دو نفره با هم بحث می‌کردیم. یعنی فرضمان این بود که پیشنهاد احمد حسن البکر [برای تعویق تصمیم‌گیری] پیروزی‌ای برای ما بوده است. یعنی وقتی پذیرفت که تصمیم‌گیری درباره‌ی مسئله‌ی صالح عماش تا زمانی که برگردد به تعویق بیفتد؛ این پیروزی‌ای برای ما بود.
 از جلسه بیرون آمدیم. و بحثمان را بعد از آن جدلِ به یک معنا خونین بین‌مان؛ ادامه دادیم. خلاصه، چهار روز بعد وقت جلسه‌ی عادی و همیشگی‌مان بود. موقعی که در جلسه‌ی عادی حاضر شدیم چند بند دستور جلسه بود که بررسی کردیم. بندهایی مربوط به وزارت‌خانه‌ها و امور حزب و امور دولت و امور اجتماع و ... . یکی از بندهای دستورکار جلسه، مربوط بود به انتخاب معاون رئیس شورای فرماندهی انقلاب. 

*عماش هنوز در سفر بود و هنوز هیچ کس به هیچ شکل به او خبر نداده بود.
-هنوز در مغرب عربی بود و کسی به او خبر نداده بود. این بند هم به این اعتبار که مهم نیست موکول شده بود به آخرین بند دستور جلسه. خیلی چیزها بود که از آن مهم‌تر بود. احمد حسن البکر این بند را مطرح کرد و پرسید هرکس می‌خواهد خودش را برای این منصب نامزد کند، بفرماید. خب، در بین ما کسی نه حق داشت نه جرئت نه آمادگی که بگوید صالح مهدی عماش. صالح مهدی عماش متهم بود به توطئه‌چینی، چطور ممکن بود مطرحش کنیم؟ 

*و برخی‌ها برایش درخواست اعدام کرده‌اند.
-طه یاسین رمضان سریع دستش را بلند کرد و گفت من رفیق صدام را نامزد می‌کنم. عزت ابراهیم الدوری هم برگشت گفت: من هم از این نامزدی تمجید می‌کنم! 

*به به!
-و با توجه به آنکه در آن موقع برداشت کلی این بود که این منصب یک چیز صوری شکل بدون اهمیت است ...
 

*یعنی ما الان از این جلسه می‌فهمیم بعد از آن در عراق چه شد.
-بله بله.
 

*و اینکه چطور این دو نفر تا آخرین لحظه در کنار صدام ماندند.
-بله. و به این شکل تصمیم گرفته شد.
 

*شما هم موافقت کردید و مخالفتی نشان ندادید.
-اولا ما نمی‌توانستیم مخالفتی بکنیم. 

*حس نکردید اتهامی که به عماش وارد شد زمینه‌چینی برای این تصمیم بود؟
-صریح بگویم، شک داشتیم ولی به حد اطمینان قطعی نرسیده بود. ولی شک و شبهه‌مان شروع شد.

10مورد از فواید عسل

 
عسل به افزایش حافظه کمک می‌کند و بسیار مهم است که چه مقدار کلسیم در مغز وجود دارد. عسل به تعیین کردن کلسیم در بدن و مغز می‌پردازد.

1- عسل به وسیله بهبود میزان ضربان قلب و گردش خون از مشکلات قلبی جلوگیری می‌کند.

2- گلو را نرم می‌کند و لایه‌ای محافظ ایجاد می‌کند که باعث می‌شود سرفه را کاهش دهد.

3- عسل به ماهیچه‌ها استحکام می‌بخشد، ورزشکاران عسل مصرف کنند.

4- عسل برای کاهش حساسیت فصلی مفید است.

5- در سال 2010 دانشمندان از مرکز پزشکی دانشگاه آمستردام در مجله FA SEB گزارش کرده‌اند که عسل توانایی کشتن باکتری‌ها در پروتئینی به نام defensin-1 را دارد.

6- عسل به افزایش حافظه کمک می‌کند و بسیار مهم است که چه مقدار کلسیم در مغز وجود دارد عسل به تعیین کردن کلسیم در بدن و مغز می‌پردازد.

7- عسل زخم‌ها را التیام می‌بخشد و خاصیت ضدعفونی دارد.

8- عسل پوست را زیبا و محافظت می‌کند، اگر عسل را جزو لوازم آرایشی و بهداشتی روزانه‌مان بیاوریم، درمی‌یابیم که چگونه پوستمان بار دیگر خود را تجدید می‌کند و شروع به با طراوت و تغذیه شدن می‌کند.

9- عسل از چین و چروک جلوگیری می‌کند.

10- تحقیقات جدید به کاربردهای نوینی دست یافته‌اند به طور مثال عسل می‌تواند از تحریک و تورم پوستی در بیماران مبتلا به سرطان سینه جلوگیری کند.

تصویری دردناک از کودک عراقی در برابر داعش

رسانه های عراقی تصویری از کودکی را در الانبار در غرب عراق پخش کردند که این کودک به دنبال نجات خواهرش از حملات مرگبار تکفیری هاست.

تروریستهای تکفیری داعش در جمعه گذشته با یورش به منطقه البو فراج در شمال الرمادی در استان الانبار تعدادی از ساکنان این این روستا را اعدام کردند.

رسانه های عراقی تصویری از کودک عراقی منتشر کردند که این کودک سر خواهر خود را در بغل گرفته است تا آن از حملات تروریستها نجات دهد.

تصویری دردناک از کودک عراقی در برابر داعش

به گفته منابع عراقی این تصویر نشانه بی گناه بودن این کودک و ترس از جان خواهرش را نشان می دهد.

این تصویر مربوط به منطقه البو فراج و در یک ساختمان قدیمی است و کودک می کوشد که خواهرش را از گلوله های داعشی ها که به زن و کودکان رحم نمی کنند نجات دهد.